|
|
|
|
|
با درود به دوستان اشعاري از بچه هاي «انجمن ادبي طوبي» را تقديم مي كنيم، در ضمن از وبلاگ هاي شخصي اعضا كه لينك آن در پيوند هاست نيز مي توانيد بازديد بفرماييد... _______________________ كولي شده اي حال مرا مي گيري تصوير خط و خال مرا مي گيري كارم به كجا كشيده كه حالا تو آدم شده اي حال مرا مي گيري □ يك عمر به ذهن خسته ام ور رفتي عاصي شدم از حوصله ام سر رفتي ديروز خودم از سر كوچه ديدم زنگ در خانه را زدي در رفتي «فرزانه موسوي» ________________________ سر از دستهام كه برداشتي بلاتكليف روزهاي سابقه دار شدم همين روزهاي سر در گم تا شهري زير پاهام خياباني را پرسه بزند شايد سر از كوچه هاي جنوب دختري بردارد كه تهراني شده حالا چقدر فراموشم؟ از شرجي خشكيده توي چشمهات كه بگذريم با لهجه ي توي گلويت چه مي كني؟ «امين مرادي» __________________________ «شكوفه ي لبخند»
اعتماد كن به حس گرم دستها/به اعجاز واژه ها مرهم زخم مشترك ما، شكوفه ي يك لبخند است و ترنم يك نسيم قدم برداريم با هم تفسير عبور آسان است اين سياهي در آسمان شب به انتظار 14 روزه اي بند است قرص اين مهتاب پنجره ي بيتاب اين خانه را، اعتبار مي بخشد خورشيد در صندوقخانه ي اراده ي امير جغرافياست روشنايي سهميه نشد بورس نپذيرفت قدم برداريم با هم/ قباله ي اين زمين به قبيله ي آدم نمي رسد پرنده از برج مراقبت گذشت اعتماد كن به خورشيد، مهتاب و فردا «سيد محمد موسوي» __________________________ نيستان مرد پوشالي نخواهد محرم طبل تو خالي نخواهد به صدها پرده گر آيد محرم براي پرده نقالي نخواهد «مهدي قاسمي» _____________________ تنم گندمزارت ماه پيشاني شبت مي شوم دامن بزن به وسوسه معشوقه ي آسمان هم منم/و رام گيسوبريدگيهايم دلتنگي اش را مي ريزد روي سر شما جيغ رسوايي ام نجيبت مي شوم دامن بزن... «هليا بشيري» ________________ بابا آمده از پشت كوه با صداي گيسوان كسي در دست آه... خداي زنجير باف من! زنجير منو بافتي؟ «محمد رضا نامدار پور» _____________________ «عطر يار» عشق آن لاله ي وحشي است كه آرام گرفت در دل دشت شقايق روييد جام جان از دو لب يار گرفت خاك را سرمه ي چشمانش كرد و خدا را بوسيد/او به نور انديشيد و در آن روشني صبح عطر گلهاي خدا را بوييد "وه چه آسوده شدم/ اين چه صبحي است خدايا نور است!" گل در آغوش صداقت خنديد ساقي دردكشان گرد ياران مي گشت... حاصلش اين بود از دير زمان كه تن خاكي خود را به شقايق پيوند زد! «امير زهراني» ______________________ شيرازه ات دريده شود دلبر چشمت كه شد فروغ شب ديگر اينك كه با شراره ي افسونت آتش گرفته هيزم خشك و تر چون شعله هاي سر زده مي رقصي بر قامت رميده ي خاكستر با رنج شاعرانه مرا كشتي با ضربه هاي كاري عشق آخر از چله ي كمان تو فهميدم زهر غمت نشسته بر اين پيكر معشوق من پياده پريشان حال آمد شبانه از سده اي ديگر حتي شكوه آمدنش را هم چون رفتنش نكرده دلم باور «انسيه رجب زاده» ____________________ ترنم از رقص كولياتي عريان بر انگشتان رها انجماد بستري از اندام آتش روايت بر همين نقطه بايد بميرد تن خنده ي وحشيانه از هم آغوشي بر دار و مدار زمين حلق آويز كولياتي اندام عريان بر انگشتهاي كشيده از دو سو خدا در مغرب طلوع مي كند زن بر مشرق آسمان شيطان آبستن شده «گلناز استكي» ____________________ خيمه شب باز رگهاي پلاستيكي ام خنجر نمايش را معنا مي كنند تا روزي كه باد از تو آبستن مي شود بر سر داري فرياد بزنم آي...! خيمه شب باز! من شناسنامه داشتم «حسين بشي» ________________ واژه را به شكل پريدن نكش هنوز چند پرنده به پايان چارپايه باقيست! «سيد رضا باب المراد» _______________________ ژاسمين كفشهايت را جمع كن امسال بابا نوئل بدهكار است. عليرضا ماهري(راوي)
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 17:6 توسط
|
|
||