|
|
|
|
|
با درود به دوستان: اين وبلاگ در جهت معرفي شعر و فعاليتهاي انجمن و همچنين آگاهي از نظرات هنرمندان در سرتاسر جهان درباره ي آثار طوباييان مي باشد. لذا از تاييد نظرات مسموم و غير هنري معذوريم.و انشاالله در پستهاي بعدي هر بار به نقد اثري از دوستان مي پردازيم كه شما مخاطب گرامي نيز در هر كجاي دنيا مي توانيد با ارسال آثار خود به ايميل انجمن كه در قسمت توضيحات موجود مي باشد از اين مهم بهره مند گرديد... ====================== صلابت غزل خنياگر آوازهاي عشق و ملكوت نخيل بلندم، كوتاهي از نگاهم است تا روي سينه ات مي رسد/ مي ماند كه مرا كار با دل است نه رطب لبانت تكفير چشمانت مرا به جبر سكوت مي كشد اختيار داري! خدا نيستي و خدايي مي كني؟ قبله را گم كرده ام تمام جهات جغرافيايم به تو ختم مي شود اذانم شعرهاي توست قدقامتم به قامت رساي تو بسته است و نمازم... كه سرشكسته ي عشق است، تمام اين سالها به دورت گشته ام سعي ام در صفاي چشم و لبت امتداد مي يابد لمس نكرده ام اسود گيسوانت را حاجي نمي شوم؟ حاجي نمي شوم خودم قرباني ات باشم اينك دلم و تيغ زبانت من در تو همه چيز باز يافته ام و تو مرا در هيچ باز نيافتي مي داني؟ كفري اين سان آلوده به عشق را بر ايمان تهي ترجيح مي دهم نخيل بلندم، تكليف با تو مي ماني يا بروم؟ «ناديا شب انگيز» ================= يا زليخا يا گرگ... نه، اصلا به ما نيامده پيراهن بپوشيم! «محمد رضا نامدار پور» =============== وقت و بي وقت به سرم مي زند بروم روي بلندترين قله ي صدايت غرق شوم به موازات آيينه هاي شكسته ي غرورم در التهاب حرفهايي كه پشت لبم جا نمي شود شايد گوشهاي شما بي حوصله ترند يا سطر بعد بي گناه مرده باشد...! «قاسم حاجتي» =============== با سوت قطار گريه را از سر كرد لبهاي ترك خورده ي خود را تر كرد مي خواست بگويد كه بيا برگرديم با رفتن تو سقوط را باور كرد «فرزانه موسوي» ================ مستانه از خوابم پريدي وقتي روياي تو رويم بود و خوابهايي در تو غرق و خواب خانه اي كه از بامت پريد را آشفته مي شدم تختي كه مي خورد زمين كابوس چشمها نيست كه لاي خودم پيچ مي خورد تيك مي گرفتم وقتي ساعت روي تو شب مي شد... «امين مرادي» ================ آن قدر در شلوغي خيابان دادخواست تخليه جار زديد و از شعرهايش مراقبت كرديد كه دفاعيه ي مستاجرتان شعر شد «غلامرضا بشيري» ============== شروع لحظه ي رفتن شروع ويراني شروع هر چه نگفتم و خوب مي داني در امتداد رفتنت دلي ترك برداشت درآن غروب يخ زده و سخت باراني اگرچه غربت دستم دوباره حاشا كرد كه در خطوط مبهمش هميشه پنهاني هنوز دلخوش آنم، همان كه كولي گفت و دلخوشم به ديدن دو چشم فنجاني دوباره قافيه ام را به بغض مي بازم بيا كه حادثه ام را فقط تو پاياني «راضيه اكبري نيا» ================= باوركردنش چندان سخت هم نيست فقط كافيست يكبار در آن سوي خيابان و در حلقه ي نشانه هات به نظاره، خوب ببيني پرنده اي كه پرپر مي كني باز هم مي پرد! «رضا باب المراد» ============== نه ، نمي شود منقارها را بست پرنده بايد به يكي از اين دو جواب مثبت بدهد: قفس با ميله ي خاكستري يا ساچمه اي داغ! «عليرضا ماهري/ راوي»
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 0:7 توسط
|
|
||