|
|
|
|
|
«نوروز 88 » انجمن ادبي طوبي در تاريخ 19/12/87 جشني را به مناسبت تولد پيامبر عظيم الشان اسلام(ص)- پنجمين سالگرد تاسيس طوبي و نوروز 88 برگزار نمود.در اين مراسم باشكوه كه آقاي گلكار(كاريكلماتوريست) به عنوان مهمان ويژه حضور داشت، شعرايي چون: سيروس شجاعي فر- پرويز كوكائيان- امير زهراني- انسيه رجب زاده- بهاره ضيائي- مهدي احمدي زماني- سيد رضا باب المراد- ناديا شب انگيز و عليرضا ماهري به شعر خواني پرداختند.همچنين هنرمندان گيتاريست :نويد ياوريان- پويا صفري هنرنمايي نمودند كه شديدا مورد استقبال حضار قرار گرفت.همچون نوبت هاي گذشته اجراي برنامه به عهده ي مجري توانمند طوبي«حسين بشي» بود. ________________________ اگه هم فضاي من نيست صداي ترانه هاتون اگه تو چشاي بسته م قد نمي كشه نگاتون اگه ميخكاي سربي راهشون و پيدا كردن توي سينه ي يه شاعر دنبال يه دل مي گردن اگه زير تيغ سانسور حرف آزادي مي ميره اگه واژه هاي راه راه توي چارديوار اسيره اگه بوي قورمه سبزي پيچيده تو سر گشنه اگه پهنه سفره ي دل براي تيزي دشنه اگه تيغ تيز جلاد من و از سر ننوشته يا سري نمونده واسه آبي كه از سر گذشته سر تو باشه سلامت تو بمون تا ته دنيا توي يه نقشه ي بي مرز تو بمون و نسل فردا «ناديا شب انگيز» _______________ كلاغها جوانمرگيت را كه جشن گرفتند آب راكد شد/آب گنديد و آسمان رامشير كنار تو نشست اندوه نبودنت سرخي جهان را دو چندان كرده است و ما قانع شدگان به رويا هاي زرد هنوز نفهميده ايم چرا سگ پيري كه كنار خوابهايمان مدام چرت مي زند خوابش نمي برد «غلامرضا بشيري» __________________ چه بوي غربتي از ايستگاه مي آيد/ چه مرد خسته اي از گرد راه مي آيد از انفرادي سلول غم رها نشده/ دوباره بوي بد اشتباه مي آيد شكسته تر شده اما هنوز هيكل او/ به ميله هاي كت راه راه مي آيد قطار رفته و يك ربع وقت تصميم است/ و بوي خاطره ها گاهگاه مي آيد ميان ماندن و رفتن چه انتخاب بدي/ بمان بمان كه زن پا به ماه مي آيد قطار بعد چه تاخير مثبتي دارد/كه مرد كله شق آخر به راه مي آيد چرا كه آن نفس نازنين به او گفته/كه با تلاطم، اين مرد به راه مي آيد چقدر كله شق اما چقدر مظلوم است/ چه عاشقي به غم آن نگاه مي آيد و زن نيامد و يك آن به مرد القا شد/ قطار بعد براي گناه مي آيد قطار، مرتكب قتل غير عمد شد و/ دوان دوان زني از دورآه... مي آيد «مرتضي پارسا» __________________________ شكفته اي در اسفند تا بهار گلهايش را از تو مشق كند عطر تن تو زمستان را بدرقه مي كند اي فاطمه ي بي فاصله ي قلبم از «شكوفه» اي سر زدي كه« فرحناز» ي نازنين به غنچه شكفته بود اين طراوت نشسته به لبهايت صميميت لبخندت را به نهال من پيوند زده است تا خاك خانه ام را به ريشه ات معطر كنم گل ماندگار فصل هاي زندگي عزيز نشسته بر چشم چشمهاي من، تولدت مبارك «سيد محمد موسوي» _____________________ كمي آب لطفا مي خواهم قرباني تان بشوم چاقو كه از زبان خودم نشت مي كند و هيچ ديواري از گردنم كوتاه تر نيست بزن، بزن به چاك بزن به چاك پيراهنم و دعايي بخوان... شايد پيش از آن كه بميرم قرباني تان بشوم! «محمد رضا نامدار پور» ____________________ در نگاهم كه چشم مي انداخت/ به دو موضوع خاص مي پرداخت به عطش هاي من كه زل مي زد/ به بيابان تفته دل مي باخت دل من در كوير اوهامش/ بي لگام و جنون زده مي تاخت شاعر آس و پاس اين قصه/ در همان كوره راه شعرش باخت روي دوش تمام اشعارش/ علم عاشقانه مي افراخت و هزاران هزار مضمون بود/ در نگاهش كه چشم مي انداخت «انسيه رجب زاده» ________________________ قرنها از پشت پرده هاي هميشه منظره را ديديم و از زير لچك هاي كهنه جاري آب را شنيديم امروز تصويرت كه شيشه هاي عينكم را لمس كرد خواستم بگويم، دستكشهاي سياهم به عرياني انگشتهايت رغبت دارد... «بهاره ضيائي» ________________ درديست گلو براده ي آهن در گلو درديست وقتي زير گلويم را مي بوسي غنچه ي لبانت/ چند مي گويم تا... عاشق تا.. در گلوگاه چند بغض ديگر بر اين راه مانده؟ خسته ام از تعاقب خدا/ شيطان ضامن را بكش سرخي، سرخي لبان توست بر گلو «ميثم جهان تيغ» __________________ از عشق چه مانده غير احساس گناه/ چشمان نشسته بر سر جاده به راه يك مشت نوشته هاي بي رد و نشان/ يك حسرت بي امان و يك سينه پُر آه «فرزانه موسوي» ___________________________ از قبيل همين قبيله ام تا شرم به پاهايت نمي آيد اين سو دين اين گردنه، گردنم را به راه نياورد/ مي روي اسب مي شويم و به ناز تو مي تازد اين دشت و شهر هم به چشمان تو مي آيد از پشت كوه عروس مير داماد مي شوي و كوچ تو سر از كوچه هاي اين شهر در آورد تا تهران از شلوغ تو سر برود مي خورم به چل ستون و سرم پر از پاييز مي شود به همين كاشي هاي آبي كه كاش نبود ترا فرياد مي زنند قسم مي خورم اين وحشي از اسب نمي افتد و كارون به موج تو مي رقصيد و شرجي به گرماي تو مي شود اهواز/ گردنه كه پا به پاي تو نيامد و من، كه پا به پاي تو مي مردم اين قبيله خواب ترا مي بيند «امين مرادي» ____________________ آسماني كه ز دست دو جهان آزادست/ درد عادل به دو دستان ابوالفضل دادست و تو اي ابر سخي بر من باريده ببار/ كه دو چشمان ترم سوخته از غمبادست «مهدي قاسمي» _____________________________ و در نگاهش مرد نمي دانست شكوفه به چار فصل سال است و گل به اندام بهار پرواز را در ارتفاع گذشته اش مي ديد و هستي اش را به ميله ها چه سرنوشت عجيبي كه آمده بود و نمي دانست عمري در انتظارش پاييز به پاييز شكفته اند « سيد رضا باب المراد» _____________________ در برابر چشمانت اطلاعات را حفاظت كردم اما، دلم مرا فروخت!! « عليرضا ماهري(راوي)» __________________ وحيد عزيز و مهربان: امروز ياران در اندوه، با تو شريكند... در هنگام آماده كردن مطالب اي پست، با كمال تاسف اطلاع يافتيم دوست شاعر و هم انجمني گرانقدر ما«وحيد دانشمندي» به سوگ پدر گرامي خويش نشسته است.«انجمن ادبي طوبي» اين ضايعه ي ناگهاني را به ايشان و خانواده ي بزرگوارش تسليت عرض كرده و از حق تعالي براي آن مرحوم طلب غفران و آمرزش مي نمايد. از شما مخاطب گرامي خواهشمنديم فاتحه اي براي آن عزيز سفر كرده قرائت نماييد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:15 توسط
|
|
||