|
|
|
|
|
با درود به دوستان و تبريك سال نوي شمسي، مفتخريم در پنجمين سال تاسيس «انجمن ادبي طوبي شاهين شهر» با آثاري از دوستان هنرمند در حضور ديده گان شما باشيم. خوشا طوبي و وضع بي مثالش/خداوندا نگه دار از زوالش(با اجازه ي حضرت حافظ) _________________
ماهيان سر گردنه و شاهرگي متواري به گرگ و ميش صورتم عادت كرده اند عادتي به انتهاي... نه... انحناي مشتي كه گره نشده گره هاي كور اين جدول به مجادله با نوشته هاي روي ديوار بستگي دارد يا ندارد دار گره اش محكم شده بود شايد مادربزرگ راضي به بافتن اين قالي نيست «قاسم حاجتي» ________________ با ديدن من دوباره در را بستي پنهان شدي و درون خانه جستي يكبار دگر از اين محل رد بشوم كافي ست ببينمت دم در هستي «فرزانه موسوي» ________________ بهار مشغله اي بود تا خزان برسد كه مرگ مفرط و سرماي بي امان برسد بهار خدعه ي تلخي براي ماندن بود كه پير دق كند و نوبت جوان برسد تني پر آفتم و بين راه مي افتم نبايد آفت مرگم به خانمان برسد خزان رسيد و بهاري نيامد و سردم و كاش دوزخ عشق تو ناگهان برسد خزان رسيد و كسي برگ برگ مي ريزد كه پاره پاره ي شعرش به اين و آن برسد «مرتضي پارسا» ________________ از دستهاي جاري تو شروع شد اين انفجار كه لالايي شبهايم شده هميشه مثل گلدان اين سوي پنجره تشنه ام دستت به من نمي رسد اين سقف سيماني است و پنجره ها كبود دستهاي تواند چقدر مثل قانون گريه بي رحمي... اما كجاي خواب من اشتباه از آب در آمده كه خيس توام امشب...؟ «بهاره ضيائي» _________________ تابوت ، آخرين حرف زمين بود تا پرسه هاي هر چه خيابان گذشتيم به قلم رقم خورديم و كاغذ پر از دستهامان بود مي گريزيم و از گذشته هر چه باقي مانده مي خنديم كه زنده هستيم فعلا كه هستيم براي پيش نيامده ها كه پيش پاي شما چاي مزه ي ديگري داشت و سيگار هم سيگار بود هميشه همين بود، بود و تا بود تابوت... كه طعم گس اين واژه را نمي فهمم نم نم مي زنم زير هر چه گريه و مي خندم زندگي، تعبير خوابهايي كه نديديم بود «امين مرادي» _____________________ دلم به شدت آهويي ست و پاي پلنگي لنگ بي انكار/ ماجرايي از اين دستها دچارم كه بوي ختن هفت ساله ام كرده! دلم فلات بزرگ خداوندگارهاست و دامنه هاي چين دارايي زير گلوي هر آنچه... منم خاتون ختن هاي به شدت اعتياد متاخرم لنگ پلنگي كه فلات منقرض شده ايست! از بعد حالايم نپرس دلم از سوختني هاست ماجرايي از اين دست ها! «كبري مولايي» __________________ نارنجك بازوان خودش بود كه نيست! كه سالهاست/ روي پاي خودش ايستاده اين صندلي و به دستان تو مي نگرد!! « محمد رضا نامدارپور(هيوا)» ______________________ دستي براي مقني دستي براي كوير اين نوازش بوي شبنم نمي دهد نمك زار حكايت بغض سرد چاه بود و زخمهاي من بعد از تو- شنزار در جستجوي چرا سبزينه ي انديشه ام را كور كرد نه اين سد دوستي ما نبوده است مقني اين چشم است و پايين تر گلو بكن به آب مي رسي «حسين بشي» __________________ همين هواي واژه است كه سيب را در سرم مي پروراند و از انقضاي جهان تا اين حوالي، زندگي را گذر مي دهد همين بوي سيب است كه واژه را به عصيان مي كشد و هوش را به درد تا تو را تا هياهو به يك شعر زيسته باشم «سيد رضا باب المراد» __________________ اين گله ي گرگها سزاي ميش است و تكنولوژي دوباره از ما پيش است در شهر رسول حق مسلماني نيست ليكن لب بام هر نفر ده ديش است!!! « عليرضا ماهري(راوي)»
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:28 توسط
|
|
||
|
|
|
|
|
شعر بلندي كه در« شب شعراربعين» مورخ 27/11/87 قرائت شد: «حجاب عشق» خرم آن شمعي كه روشن مي شود از فروغش سينه گلشن مي شود آسمان تيره پر خون مي شود خاك خونين باز گلگون مي شود پور حيدر ساقي گل مي شود نغمه ها همساز بلبل مي شود اي حسين اي پاك اي خون خدا راس خونين از تن دلخون جدا قاصد ايمان و عرفان و صفا پس چه شد آن عهد و پيمان و وفا با تن آلوده مي جويم ترا واي بر من، واي بر اين مدعا كاش مي شد خاك پايت مي شدم با دل خونين فدايت مي شدم كاش عاشق مي شدم راه ترا ساقي و سقا و آن ماه ترا فاش مي گويم به رب العالمين خسته ام از كفر و الحاد زمين قاصد ايمان و عرفان و صفا... حكم اين نامردمان شب پرست عاشقان ننگ و نامردان پست؟ چيست تا گيرم نفس هاي پليد! محو سازم نفس دلهاي پليد؟ پس مسلماني چه شد ، مردي چه شد؟ پاك بازي ها جوانمردي بشد؟ قاصد ايمان و عرفان و صفا... نينوا من قصه ها دارم به دل اشك و آه و غصه ها دارم به دل قصه اي از درد و از اندوه و آه شد خجل رخ در نقاب انداخت ماه من به سوداي تو منزل كرده ام خويش را در خويش بيدل كرده ام خاك پاكت رازها دارد به دل نينوا از شور عشقت شد خجل روح اكبرها و اصغر ها در آن ماه هاشم، قاسم، آن گرد جوان مي شكافد سينه ي دشمن حسين مي دهد جان در ره آن نور عين قاصد ايمان و عرفان و صفا... راهيان نور اي فرزانگان دل به دريا دادگان ، دلداده گان بايد اول بازگيرم اشك خون اشك خون ريزم به درياي جنون كاش همراه تو بودم اي حسين زين ستم آه تو بودم اي حسين من كجا، عرفان و ايمانت حسين من كجا، آن عشق و ايثارت حسين؟ من كجا، با اين همه بار گناه من كجا و توشه اي از اشك و آه؟ واي مي سوزم ز هجرانت حسين عاشقم، شيداي ديدارت حسين قاصد ايمان و عرفان و صفا... كاش من هم حر راهت مي شدم عاقبت من در پناهت مي شدم كاش در آن سوز تبدار شب پايبند زينت پر تاب و تب راهي دلدادگي ها مي شدم لايق آزادگي ها مي شدم كاش مرهم بودم آن بيمار را چاره اي بودم تن تبدار را كاش باران بودم و يك قطره آب طفل را مي دادمش يك آب ناب قاصد ايمان و عرفان و صفا... لاله ها روئيد در آن دشت خون دشت خونين باز هم دارد جنون مانده اما سالهاي سال باز سينه ها پر درد و پر سوز و گداز كودكان بر سينه و سر مي زنند مردها فرياد حيدر مي زنند مادران خون مي خورند از سوز دل آسمان شد بر سر كويت خجل قاصد ايمان و عرفان و صفا... پيكر خونين ثار الله بين خون دلهاي حبيب الله بين ... قاسم آن داماد دشت كربلا ساقي چشمت در اين دشت بلا زينب غمخواره آن شير بهشت خطبه گوي آتشين سرنوشت حر عاشق آن دلاور مرد پاك سينه را در راه عشقش داد چاك ماند اما زين ميان با امر او زينب سجاده و سر مگو قاصد ايمان و عرفان و صفا... حاليا اين نيست رسم عاشقي روبهان را كو مرام عاشقي؟ بايد اول سر به سينا آوريم دست بيضا چشم بينا آوريم آي آدمها به ساحل آمديم آمديم اما، چه جاهل آمديم در تعلق ها گرفتار آمديم در پس يك پاره دستار آمديم نامه ها داديم و ياور خواستيم ليك در دل شور داور خواستيم ... دست بر دست ستمگر داده اند عهد و پيمان را به زيور داده اند كوفيان، اي ناجوانمردان كور جايتان در دخمه هاي سرد گور اين تغافل تا به كي؟ بهر كجا؟ اين دغل بازي چرا با اوليا؟ قاصد ايمان و عرفان و صفا پس چه شد آن عهد و پيمان و وفا اين زبان درمانده ي درمانده است بر سر يك واژه هم وا مانده است واژه ها گلهاي سرخ حيدرند واژه هاي من كوير بي برند من كجا و وصف اين ياران كجا مه گرفته سينه ام باران كجا؟ من گناه آلوده ام ، آلوده ام درد هجران عمرها پيموده ام قاصد ايمان و عرفان و صفا... يا حسين ما هم اسير جان شديم دور از آن دلداده و جانان شديم دردمنديم و به درمان آمديم بهر دارويي ز حرمان آمديم گر شفاعت مي كني دستم بگير هستيم طي شد بيا هستم بگير عاشقم كن تا تو را پيدا كنم اين دل بيمار را شيدا كنم عاشقي رسم من آلوده نيست دل سپردن ، سوختن، بيهوده نيست قاصد ايمان و عرفان و صفا... بايد اول ما سراندازي كنيم در ره معشوق جانبازي كنيم راه عاشورائيان شب شكن نيست در گفتار تو در قول سخن درس عاشورا نماز خون بود سجده هاي معرفت گلگون بود درس عاشورا بود عرفان يار دور گشتن از ضمير نابكار درس عاشورا فدائي گشتن است از مرام كافري برگشتن است درس عاشورا نوايي خوشتر است آمر معروف ، نهي از منكر است درس عاشورا بگويم يك كلام حفظ آئين محمد و السلام «امير زهراني(طلوع)» 23/2/76- بازسازي: جمعه 13/10/87
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 10:22 توسط
|
|
||