تبليغاتX
انجمن ادبی طوبی
شعر شاهین شهر
 

نبرد واژگان

 

 

زبان پارسی ، واژگان زیبایی دارد که چون  گنجینه ای به دست ما رسیده است

بیایید پارسی بگوییم و پارسی بنویسیم.          

 

 

اتوماتیک:خودکار افتتاح:گشایش
بارک الله:آفرین ،خجسته باد به قول: به گفته
حقه:نیرنگ ، فریب ، کلک خاضع:فروتن ، افتاده
رشید:دلیر ، بزرگ ، کاردان رهن:گرو دادن
سبحان:پاک ، پاکیزه سرقت:دزدی ، دستبرد ، ربودن
سلیس:روان ، هموار سن:سال ، زاد
ضمیمه:پیوست ، پیوسته ضیق:تنگی ، تنگ شدن
طبابت:درمان ، پزشگی ظاهرا:گویا ، شاید ، همانا
عکس العمل:واکنش علی السویه:یکسان
عید:جشن غیر قابل قسمت:بخش نا پذیز
قابل ذکر است : گفتنی است قلاب:چنگک
کمافی سابق:مانند ، پیش ، مانند گذشته گالری: نگار خانه                                  
مادامی که : هنگامی که مخلوط:در هم، آمیخته
و الا : وگر نه

ادامه دارد ...

 

منبع:

 

هفته نامه ی امرداد

 


زیبا ترین آرایه های ادبی


تشبیه، استعاره، مجاز ، کنایه از مهمترین موضوعات علم بیان به شمار می رود با این حال این چهار مورد گاهی در علم بدیع مورد استفاده قرار گرفته و در میان آرایه ها و صناعات ادبی مورد تحلیل قرار می گیرد. در اینجا تنها به بهانه آشنایی با معروفترین آرایه های ادبی به این چهار مقوله نیز نگاهی گذرا داریم:

 

 

1- تشبيه:


نشان دادن همانندي بين دو يا چند پديده است .هرتشبیهی در اصل 4رکن و پایه دارد:
اركان تشبيه : مشبّه و مشبّهٌ به ? ادات تشبيه ? وجه تشبيه
مثال:
بلم آرام چون قویی سبکبال // به نرمی بر سر کارون همی رفت
بلم=: مشبّه / چون= ادات تشبیه / قویی سبکبال = مشبّهٌ به / نرم و آرام پیش رفتن = وجه تشبیه
1- تشبیه انواع مختلف دارد:
تشبيه بليغ : دو ركن ادات تشبيه و وجه تشبيه حذف مي شود .
تشبيح بليغ اسنادي : مشبّه و مشبّه به با كسره به هم اضافه نشده اند : علم ، نور است ? قدش ، سرو است .
تشبيه بليغ اضافي : مشبّه و مشبّه به با كسره به هم اضافه شده اند : نورِعلم ? درختِ دوستي ? قدِ سرو



2- استعاره :


به كار بردن كلمه در غير معني اصلي .

استعاره مصرحه : تشبيه بليغي است كه مشبّه آن حذف شده باشد .
تشبيه ادعاي همانندي دو پديده است ولي استعاره ادعاي يكسانيِ آنها است .
مثال:
سبک تیغ تیز از میا ن برکشید // بر شیر بیدار دل بر درید
شیر بیدار دل استعاره برای سهراب است
بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد// بهار عارضش خطّی به خون ارغوان دارد
بت استعاره برای یار زیبای شاعر است


3- مجاز:


به كار بردن واژه در غير معني اصلي آن است به شرط آن كه نشانه اي ، را به معني غير اصلي راهنمائي كند كه اين نشانه را قرينه مي گويند .
هر استعاره اي ، مجاز است و علاقه آن ، شباهت است .
پيوند و تناسبي كه معني حقيقي و مجازي را به هم مربوط مي سازد علاقه ناميده مي شود .
مثال:
طاقت سر بریدنم باشد// وز حبیبم سر ِ بریدن نیست
سر در مصراع اول معنی حقیقی دارد ولی در مصراع دوم مجاز است و به معنی اندیشه و تصمیم و قصد به کار رفته است.
کلام تو گیاه را بارور می کند و از نَفَسَت گل می روید
( نَفَس ، مجاز برای سخن است)


4 - كنايه:

سخني كه داراي يك معني ظاهري و نزديك به ذهن و يك معني باطني و دور از ذهن باشد و منظور، معني باطني و دور از ذهن باشد كنايه است .
مثال:
نرفتم به محرومی از هیچ کوی // چرا ازدر حق شوم زرد روی
زرد رویی کنایه از خجالت و شرمندگی است
بیفشرد چون کوه پا بر زمین // بخایید دندان به دندان کین
هردو مصراع ،کنایه از ابراز شدت خشم است



5 - سجع:


به آهنگ بر خاسته از كلمات پاياني دو جمله يا بيشتر گفته مي شود .
مثال:
توانگري به هنر است نه به مال و بزرگي به عقل است نه به سال ( حال و سال مسجع )
سجع موسیقی درونی (لفظی ) و تاثیر کلام را افزایش می دهد
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون // نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
گردون ، افسون ، و یاران واژه های سجع متوازی اند که موسیقایی ترین نوع سجع است
سجع بیشتر در نثر به کار می رود اما گاهی در شعر نیز کاربرد دارد.
هنگام تنگ دستی در عیش کوش و مستی // کاین کیمیای هستی ، قارون کند گدا را
تنگ دستی ، مستی ، هستی واژه های سجع هستند.

روش تسجيع
تسجيع، يکي از روش هايي است که با اعمال آن، در سطح دو يا چند کلمه (يک جمله) يا در سطح دو يا چند جمله (کلام) موسيقي و هماهنگي به وجود مي آيد و يا موسيقي کلام افزوني مي يابد.
مدار بحث تسجيع، در نکته ي تساوي يا عدم تساوي هجاها و همساني يا عدم همساني آخرين واک اصلي کلمه (رَوي) است. بحث سجع، کلي تر از قافيه است. علاوه بر اين اصطلاح قافيه را فقط در مورد اواخر ابيات شعر به کار مي برند؛ حال آن که سجع در نثر و در حشو شعر هم واقع مي شود.
الف ? روش تسجيع در سطح کلمه
حدود : حداقل دو کلمه و حداکثر چند کلمه در يک جمله.
به مصاديق تسجيع در سطح کلمه، سجع مي گويند. سجع بر سه گونه است:
1) سجع متوازي
 2) سجع مطرف 3) سجع متوازن


سجع متوازي
و آن با تغيير دادن صامت (تمام حروف به جز آ- اي- او- اَ- اِ- اُ ) نخستين در کلمات يک هجايي حاصل مي شود (بقيه ي واک هاي هجا تغيير نمي کند): مانند: بار
bār کار kār و يا تغيير نخستين صامت هجاي قافيه (يعني هجايي که دربر دارنده حرف رَوي باشد) در کلمات چند هجايي است .
be-rast برست / be-bast ببست / ?e- kast شکست
نکته: تساوي هجاي کلمات سجع از نظر عدد و کميت (کوتاهي و بلندي ) اجباري است:
مرفوعه
Marfu?e / موضوعه Mawzu?e
پس فرق سجع متوازي از نظر ساختار با قافيه اين است که در قافيه فقط صحت هجاي قافيه شرط است و تساوي هجاهاي کلمات قافيه شرط نيست؛ حال آنکه در سجع متوازي تساوي همه هجاهاي کلمات مسجع از نظر عدد و کميت نيز شرط است. مثلاً قافيه کردن شکست و ببست درست است اما اطلاق سجع متوازي به آنها صحيح نيست.
تبصره1: اگر کلمه چند هجايي باشد مي توان در هجاي قافيه، صامت نخستين را تغيير نداد: پرواز / آواز. در اين صورت گاهي در هجا يا هجاهاي ماقبل هجاي قافيه، نخستين صامت را تغيير مي دهند:
شمايل ?
a-ma-yel / قبايل a-bā-yelע
تبصره2: واضح است که هجاي نخستين دو کلمه مي توانند کاملاً همسان باشند و فقط صامت نخستين ِ هجاي دوم متفاوت باشد مثل، گلنار/ گلبار. گاهي ممکن است در وسط يکي از اين کلمات يک مصوت کوتاه
e (کسره اضافه) آمده باشد.
در اين صورت به آن محلق ِ به سجع متوازي مي گوئيم (زيرا تساوي هجاها به هم مي خورد):
اي جويبار راستي از جوي يارماستي بر سينه ها سيناستي بر جان هايي جانفزا
مولانا
تبصره3: همان طور که در علم قافيه گفته شده است، گاهي به ضرورت، همساني صامت ماقبل آخر (حرف قيد) در هجاي
CVCC رعايت نمي شود:
حسن
hosn / يمن yomn ، ورد vard / کند kand، درست do-rost / درشت do-ro?t
همچون اسکندري به يمن لقا همچون پيغمبري به حسن خصال
(رشيد وطواط)
از زمين گويي بر آوردند گنج شايگان در چمن گويي پراکندند درّ شاهوار
(امير معزي)
تبصره 4: در کتب سنتي از دو مورد بديعي به نام هاي جناس مضارع و لاحق يادکرده اند که از نظر ساختار، همين سجع متوازي است. در اين کتاب ها بين خالي و حالي يا سراب و شراب جناس مضارع است، زيرا صامت هاي آغازين آنها که از نظر نقطه با يکديگر فرق دارند قريب المخرجند (يعني محل توليد صداي آنها در داخل دهان، دو جاي مختلف است). مثلاً بين زحمت و رحمت جناس لاحق است، زيرا صامت نخستين آنها که از نظر نقطه با هم فرق دارند بعيد المخرجند.
و ز آنجا رخت بربستند حالي زگل ها سبزه را کردند خالي
(خسرو و شيرين نظامي)
پيداست که ذهن به اختلاف نقطه توجه نخواهد کرد؛ بلکه آن چه توجه را جلب مي کند هماهنگي بين اين کلمات است. باري بديع نيز مانند عروض و قافيه از علوم مسموعات و موسيقي است نه مکتوبات و نقاشي.
در بحث جناس مضارع و لاحق تکيه بر قريب المخرج بودن يا نبودن صامت هاي نخستين است، اما اين بحث غالباً با بحث نقطه دار بودن حروف در هم مي آميزد.
در کتب سنتي گفته اند که اگر بين دو کلمه فقط اختلاف نقطه باشد مثل : خط/ حظ، بساط/ نشاط، پيکر/ بتگر (اختلاف نقطه در حروف اول و دوم) يا: بتاختم/ بباختم (حرف دوم)، يا: بار/ باز (حرف آخر) يا: درست / درشت (حرف سوم ) به آنها جناس خط يا جناس تصحيف و مصحّف گويند.
اين موارد هم که در آنها اختلاف در هيئت املايي ديده مي شود غالباً جزو سجع متوازي هستند، يعني ارزش هنري آنها در هماهنگ بودن آنهاست(حوزه مسموعات) نه در اختلاف نقطه (مکتوبات). هنگامي که سعدي مي گويد:
مرا بوسه جانا به تصحيف ده که درويش را بوسه از توشه به
خود به اختلاف نقطه در بين بوسه و توشه راهنمائي کرده است و گرنه ذهن فقط هماهنگي بين بوسه و توشه را درمي يابد.
اين گونه مسائل از آنجا پيدا شده که در رسم الخط قديم بسياري از حروف از قبيل ب، پ، ج، چ، س، ش ... را از نظر نقطه يکسان مي نوشتند و خواننده از روي قرائن، حروف بي نقطه يا کم نقطه را باز مي خواند. امروزه که مساله تصحيف منتفي است و اشتباه در همجنس پنداري حروف و کلمات از نظر نقطه پيش نمي آيد، اين اسم هاي متعدد نيز بي مورد به نظر مي رسد و بهتر است اين مثال ها را سجع متوازي و سجع متوازن بخوانيم.
تبصره 5: اگر دو سجع متوازي در جمله اي در کنار هم قرار گيرند صنعت ازدواج به وجود مي آيد:
اگر رفيق ِ شفيقي درست پيمان باش (حافظ)
به جفايي و قفايي نرود عاشق صادق (سعدي)
شبي و شمعي و جمعي چه خوش بود تا روز نظر به روي تو کوري چشم اعدا را
(سعدي)



6 - موازنه:


هرگاه دو مصراع يا دو جمله تقريباً همه كلمات به ترتيب با هم سجع متوازن( کلمات پایانی جمله ها هم وزن باشند ولی واج های پایانی آنها مانند هم نباشد)باشند موازنه می نامند.
مثال:
دل به امید روی او همدم جان نمی شود // جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند
این لطافت کز لب لعل تو من گفتم که گفت // وین تطاول کز سر ِ زلفِ تو من دیدم که دید
گر عزم جفا داری سر در رهت اندازم // ور راه ِ وفا گیری جان در قدمت ریزم



7 - ترصيع:

 

هرگاه دو مصراع يا دو جمله تقريباً همه كلمات به ترتيب با هم سجع متوازی( کلمه های پایان جمله ها هم وزن باشند و واج پایانی آن ها نیز یکی باشد) باشند ترصیع می نا مند .
مثال:
برگ بي برگي بود ما را نوال // مرگ بي مرگي بود ما را حلال
ما چو ناییم و نوا در ما زتوست // ما چو کوهیم و صدا در ما زتوست



8 - جناس:

 

يكساني يا شباهت قابل توجه دو واژه يا بيشتر است در تلفّظ و اختلاف در معني
کلماتی که پدید آورندۀ جناس اند ارکان جناس نامیده می شوند
گاهي اركان جناس در تلفظ كاملاً يكسان و فقط تفاوت معني دارند .
گلاب است گویی به جویش روان // همی شاد گردد زبویش روان
روان(جاری) و روان(روح و جان)ارکان جناس اند که تلفظ یکسان و معنی متفاوت دارند
انواع جناس:
جناس تام :یکسانی دو واژه در تعداد و ترتیب واج ها ست
خرامان بشد سوی آب روان // چنان چون شده باز یابد روان
جناس ناقص حركتي :هرگاه اختلاف تلفظ دو یا چند کلمه تنها در مصّت کوتاه باشد ما نند: بُرد و بَرد ? گِرد و گَرد ? مِهر و مُهر
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند// به دشت( پُر )ملال ما پرنده( پَر ) نمی زند
جناس ناقص اختلافي : هرگاه دو کلمه یا بیشتر در یک صامت یا مصّت بلند اختلاف تلّفظ داشته باشند مانند :شمع و جمع ? رفيق و شفيق ? شير و سير ? چاه و جاه
هر تیر که در (کیش) است گر بر دل( ریش) آمد// ما نیز یکی باشیم از جملۀ قربانها
جناس ناقص افزايشي : اختلاف دو واژه یا بیشتر است در معنی و تعداد حروف مانند:رنج و مرنج ? قدم و مقدم ? دست و دوست
شادی مجلسیان در (قدم ) و (مقدم) توست



9- اشتقاق :


استفاده از واژه هاي هم ريشه كه سبب مي شود واج هاي آنها به يكديگر نزديك باشند آرايه اشتقاق ناميده مي شود . مانند : ديده و ديدار ? بينا و بينندگان ? لطف و لطيفه .
مثال:
موج زخود "رفته" ای تند خرامید و گفت// هستم اگر "می روم" گر " نروم" نیستم
به "لطف "خال و خط از عارفان ربودی دل//" لطیفه" های عجب زیر دام و دانه ی توست



10- تكرار :

 

هرگاه كلمه اي دوبار يا بيشتر در كلام بيايد به گونه اي كه برموسيقي دروني بيفزايد و تأثير سخن را بيشتر كند تكرار ناميده مي شود .
مثال:
اشك چون دريا و غم طوفان اشك دل بود كشتي و سرگردان اشك


11- تصدير :


اگر واژه اي در آغاز و پايان بيتي تكرار شود ، در اصطلاح ادب تصدير ناميده مي شود .
مثال:
قدم بايد اندر طريقت نه دم كه اصلي ندارد دم بي قدم
سعدي به روزگاران مهر نشسته بر دل بيرون نمي توان كرد الّا به روزگاران


12- مراعات نظير :


استفاده از واژه هاي يك مجموعه كه با هم تناسب دارند . تناسب بين واژه ها مي تواند از نظر جنس ، نوع ، مكان ، زمان ، همراهي ..... باشد .
مثال:
اشك چون دريا و غم ، طوفان اشك // دل بود كشتي سرگردان اشك
غم و دل و اشك و دريا و طوفان و كشتي مراعات نظیرند
بیستون بر سر راه است مباد از شیرین// خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
بیستون، شیرین، فرهاد مراعات نظیرند
- مراعات نظير ، پركاربردترين آرايه در شعرو نثر فارسي است
- همواره اركان تشبيه ، مراعات نظير هم محسوب مي شوند
- آرايه تضاد ، مراعات نظير نيز به حساب مي آيد



13- تلميح :


هرگاه به حديث ، داستان ، خاطره ، آيه ، شعر ، ضرب المثل و هر موضوع ديگري كه اغلب مردم از آن سابقه ذهني دارند ? اشاره شود آرايه تلميح پديد مي آيد .
مثال:
- از خدائي كمك بخواه كه آتش را گلستان مي كند
- ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم // از ما به جز حكايت مهر و فا مپرس
- گفت آن يار كزو گشت سردار بلند // جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد


14- تضمين :


آوردن آرايه ? حديث ? مثل يا بيتي از شاعر ديگري است در اثناي كلام
مثال:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد // که رحمت برآن تربت پاک باد
"میازار موری که دانه کش است"// "که جان دارد و جان شیرین خوش است"
بیت دوم از فردوسی است و سعدی عیناً آنرا در شعر خود تضمین کرده است
معمولاً شعر یا جملۀ تضمین را در "" قرار می دهند



15- تضاد :


كاربرد كلماتي در سخن است كه معني آنها متضاد است مانند : نيكي و بدي ? درويش و غني ? خواب و بيداري ? قناعت و حرص ? سپيد و سياه .
مثال:
بسیار سیه سپید کرده است// دوران سپهر لاجوردی



16- پارادکس

(تناقض نما یا یگانگی دوگانه ها)


نسبت دادن دو حالت و ويژگي متضاد به يك پديده است . مانند : سير ِگرسنه - خاموش ِگويا .
مثال:
چيست اين سقف بلند "ساده بسيار نقش " // زين معمّا هيچ دانا در جهان آگاه نيست
طنز یعنی "گریه کردن قاه قاه"// طنز یعنی "خنده ی پر اشک و آه"

توضیح کامل تناقض نما را از کتاب "موسیقی شعر" و "شاعر آینه" (دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی) بخوانید:

يکی از مهم ترين عوامل رستاخيز واژه ها آن است که يک واژه به گونه ای به کار رود که خلاف انتظار خواننده باشد که به آن آشنايی زدايی می گويند . مثلا ً عادت بر اين است که هميشه کلمه ی زنهار با فعل منفی بيايد مثل : زنهار بد مکن که بد خواهی ديد .
اما وقتی حافظ می گويد :

روزی که چرخ از گِل ما کوزه ها کند ،
زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن

در حالی که خواننده انتظار فعل (مکن) را دارد بافعل(کن) روبرو می شود و احساس غرابت و بيش از آن احساس شگفتی می کند .
نمونه ی ديگر باز هم در شعر حافظ آوردن مصدر منفی (نشنيدن) است با فعل مؤکد ( واجب است ) در بيت زير:
عنان به ميکده خواهيم تاخت زين مجلس
که وعظ بی عملان واجب است ، نشنيدن

مثال ديگر " کژ و مژ " در شعر مولاناست . " کژ و مژ " از اتباع اند و سنت و عادت زبان آنها را از هم جدا نا شدنی می داند و بايد دنبال هم بيايند اما مولانا به رسم آشنايی زدايی آنها را از هم جدا می کند و می گويد :
چون کشتی بی لنگر " کژ می شد " و " مژ می شد "

در بيت زير عين اين مثال در کلمه ی گفتگو ( = گفت و گو ) اتفاق می افتد:
تا که شوم ترانه خوان ، بخوان بخوان ز نو بخوان
گوش خدا ترانه شد ، ز گفت من ، ز گوی تو

اصلا ً يکی از ظريف ترين نکاتی که در انديشه ی بزرگان عرفان ما نهفته است همين مسأله ی رابطه ی معکوس ميان عادت و حقيقت است . در نظر عرفا هر چه به عادت نزديک شويم از حقيقت دور شده ايم و تنها با شکستن عادت هاست که می توان به حقيقت رسيد . از اين جهت است که حافظ هم از خلاف آمد عادت کاميبابی و کامجويی می کند :
از خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم .

فريدالدين عطّار در يکی از تمثيل های خود از زبان ابليس حکايتی آورده که اين انديشه را به زيباترين وجه ممکن تصوير می کند ، خلاصه ی مطلب از اين قرار است که مسيح ،ابليس را مشغول سجده ی خداوند ديد و به او گفت : اين چه کاری است که می کنی ؟ ابليس گفت : من از عهد قديم ( روزگار وصال حق ) چنين عادت کرده ام که بر او سجده برَم. پس مسيح به او گفت : آگاه باش که آنچه از سر ِ عادت برخاسته باشد ، بر درگاه او ارجی ندارد و آن رابا حقيقت سر و کاری نيست :

سجده ای می کرد ابليس لعين
گفت عيسی : " در چه کاری اين چنين ؟ "
گفت :" من پيش از همه ، عمری دراز
سجده عادت کرده ام ، زان گاه باز ،
عادتم گشته است ، اين زان می کنم
گر همه سجده ست تاوان می کنم !"
عيسی ِ مريم بدو گفت : " ای سَقَط!
می ندانی هيچ و ره کردی غلط
تو يقين می دان که اندر راه ِ او
نيست عادت لايق درگاه او
هر چه از عادت رَوَد در روزگار
نيست آن را با حقيقت هيچ کار ! "
و همچنان که عطار می گويد " نيست عادت لايق درگاه او ؛بايد بدانيم که عادت لايق درگاه هنر هم نيست !


يکی ديگر از انواع آشنايی زدايی هنری انتخاب بيان پارادوکسی است . منظور از تصوير پارادوکسی ، تصويری است که دو روی ترکيب آن به لحاظ مفهوم يکديگر را نقض کنند مثل " سلطنت فقر "
اگر در گفتگو های روزانه ی خود دقت کنيم ، بسياری از هسته های اين نوع تصاوير را در آنجا خواهيم يافت مثل:
" ارزان تر از مفت " " بعد از هرگز" ، " درد بی دردی " ، "هيچکس " يا " فلان هيچ کس است و چيزی کم " ديوان رشيد وطواط .
اگر در تعبيراتی ساده ای هم از قبيل " لامکان " يا " لامکانی که در او نور خداست " درنگ نماييم به مفهوم پارادوکسی نزديک شده ايم : چرا که از يک طرف " لامکان " است و از يک طرف در او نور خداست " .

تصاوير پارادوکسی به معنی دقيق کلمه با سنايی و شعرهای مغانه ی او آغاز می شود :
خنده گريند همه لاف زنان بر در تو
گريه خندند همه سوختگان در بر تو
يا
برگ بی برگی نداری ، لاف درويشی مزن !

پس از سنايی مولانا جلال الدين اينگونه تصاوير را گسترش داد:

هر کسی رويی به سويی برده اند
وين عزيزان رو به بی سو کرده اند
هر کبوتر می پرد زی جانبی
وين کبوتر جانب ِ بی جانبی
هر عقابی می پرد از جا به جا
وين عقابان راست بی جايی سرا
ما نه مرغان هوا ، نی خانگی
دانه ی ما دانه ی بی دانگی

پارادوکس در دوره ی گسترش عرفان ? در نظم و بويژه در نثر ? در اوج قرار گرفت . برای نمونه به اين تصوير شگفت انگيز پارادوکسی ابويزيد بسطامی اشاره می شود :
روشن تر از خاموشی چراغی نديدم

و حافظ هم از اين مسأله دور نماند :
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ، ولی
اساس هستی ما زان خراب ، آباد است ( از خرابی ، آباد بودن )
" حافظ"


در دوره ی سبک هندی تصاوير از آنهم بالاتر می رود . در ميان شاعران سبک هندی " بيدل " بيشترين تصاوير پارادوکسی را در شعر خود آورده از قبيل :

غير عريانی لباسی نيست تا پوشد کسی
از خجالت چون صدا در خويش پنهانيم ما

سير آيينه ی دل ضبط نفس می خواهد
ورنه آزادی ما اينهمه محبوس نبود

به عيش خاصيت شيشه های می داريم
که خنده بر لب ما قاه قاه می گريد

و بعد از آن به همه ی دوره های شعر فارسی تا شعر نو راه يافت .

هوشنگ ايرانی که شعرش جای تأمل بسيار دارد در يکی از کارهايش پارادوکس را بصورت زير به کار می برد:
در تنهايی بی پايانش
رؤيای نيستی ها را زدود
سکون هستی را دريافت
ازتهی لبريز گرديد ...
هوشنگ ايرانی يکی از استعدادهای برجسته ی شعر سپيد که متأسفانه بخاطر اصطلاح " جيغ بنفش " همواره مورد تمسخر قرار گرفت ، است . مهمترين ويژگی شعر هوشنگ ايرانی اين بود که سعی می کرد واژگان را در جهتی بر خلاف عادت به کار ببرد و اصلا ً چرا راه دور برويم همين ترکيب " جيغ بنفش " خود نشانگر " جور ديگر انديشيدن " است .

اخوان ثالث :
از تهی سرشار
جويبار لحظه ها جاری است .

شفيعی کدکنی:
جايی که نان گرسنه شد و آب تشنه زيست ...

پيرايه يغمايی: "
تا بياندازم گره در جان باد
تا بشويم آب را در چاه ياد!




دکتر شفيعی کدکنی در کتاب موسيقی شعر پارادوکس را بيان نقيضی می خواند . در همين کتاب آمده است که :
پارادوکس در ادبيات فرنگی نيز کاربرد بسيار دارد . برای نمونه می توان در اين عبارات شکسپير در رومئو و ژوليت تجلی آن را دريافت :


O heavy light ness ! Serious vanity !
Feather of Lead . bright smoke !
Cold fire sick health !
 


مأخذ:

موسيقی شعر ؛ دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی ؛ چاپ اول 1358؛ تهران انتشارات آگاه
شاعر آينه ها ، بررسی سبک هندی و شعر بيدل ؛ دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی ؛ چاپ اول 1366 ؛ تهران انتشارات آگاه



17- حس آميزي :


آميخته كردن دو يا چند حس است در كلام كه با ايجاد موسيقي معنوي به تأثير سخن مي افزايد و سبب زيبايي آن مي شود . مانند : ديدي چه گفت ? بوي تلخ ? قيافه بامزه ? برخورد سرد
مثال:
از اين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم// كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيري
شعر تر شيرين آمیختگی حواس شنوایی، لامسه و چشایی
از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر// یادگاری که در این گنبد دوّار فتاد
دیدن صدا:آمیخته شدن دوحس بینایی و شنوایی



18- ايهام :


آوردن واژه اي با حداقل دو معني قابل قبول كه يكي نزديك به ذهن و ديگري دور از ذهن باشد.
مثال:
خانه زندان است و تنهايي ملال // هر كه چون سعدي گلستانش نيست
گلستان به دو معني باغ و كتاب گلستان سعدي است
هر كا و نكاشت مهروز خوبي گل نچيد // در رهگذار باد نگهبان لاله بود
لاله به معني گل لاله و چراغ لاله است
نرگس مست نوازشگر مردمدارش // خون عاشق به قدح گر بخورد ، نوشش باد
نرگس مست مردم دار : چشمي كه داراي مردمك است و خوش رفتار با مردم .
استاد مسلم ايهام حافظ است
ايهام تناسب:
آوردن واژه اي است با حداقل دومعني كه تنها يك معني آن مورد نظر است و معني ديگر با برخي واژه ها ي كلام تناسب و مراعات نظير دارد
مثال:
هركاو نكاشت مهر وز خوبي گلي نچيد // در رهگذارباد نگهبان لاله بود
گل لاله با كاشتن،گل ،چيدن،باد، مراعات نظير است
از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه // زير پي پيلش بين مات شده ي نعمان
رخ= چهره و مهره اي در شطرنج
پيل= فيل مهره اي در شطرنج
اسب ،پيل ،رخ،پياده،مات مراعات نظير اند



19- لّف و نشر:


دويا چند واژه در كنار هم در يك بخش كلام آورده شود و توضيح مربوط به آن ها در بخش ديگر آورده شود
مثال:
افروختن وسوختن و جامه دريدن پروانه زمن، شمع زمن، گل زمن آموخت
اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي من چشم تو را مانم ،تو اشك مرا ماني
اي شاهد افلاكي من در مستي به چشم تو مي مانم و تودر پاكي به اشك من مي ماني
در مستي و ودر پاكي (لّف) و من چشم تو را مانم ،تو اشك مرا ماني (نشر مرتب )است


20- اغراق:

 

هرگاه وجود حالتي يا صفتي را براي كسي يا چيزي بيان كنيم كه محال يا بسيار غير عادي باشد اغراق پديد مي آيد
اغراق مناسب ترين اسباب براي تصوير يك دنياي حماسي است ،بنابراين از آن در شاهنامه وآثار حماسي ديگر بسيار استفاده شده.
مثال:
بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران // كز سنگ ناله خيزد وقت وداع ياران
مانند ابربهار گریستن وگریه ی در آلودی که حتی سنگ را هم به ناله وا می دارد بیانی آمیخته به اغراق است
هر شبنمي در اين ره،صد بحرآتشين است // دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
قطره ی ناچیز شبنم را در راه عشق صد دریای آتشین تصّور کردن بیانی اغراق آمیز است.

 

 

منبع:  

دکتر محمد حسین بهرامیان

با تشکر از همکاری و زحمات بی شایبه ی ایشان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:48  توسط   | 

 

سبک ها و دوره های شعر فارسی :

سبک شعر، یعنی مجموع کلمات و لغات و طرز ترکیب آنها، از لحاظ قواعد زبان و مفاد معنی هر کلمه در آن عصر، و طرز تخیل و ادای آن تخیلات از لحاظ حالات روحی شاعر، که وابسته به تأثیر محیط و طرز معیشت و علوم و زندگی مادی و معنوی هر دوره باشد، آنچه از این کلیات حاصل می شود آب و رنگی خاص به شعر می دهد که آن را "سبک شعر" می نامیم، و قدما گاهی به جای سبک "طرز" و گاه "طریقه" و گاه "شیوه" استعمال می کردند.

1_سبک خراسانی (ترکستانی)

2_سبک عراقی

3_سبک هندی

4_بازگشت ادبی یا سبکهای جدید که منتهی به سبک جدید دوره مشروطه شده است.

 

منبع:  

دکتر محمد حسین بهرامیان

با تشکر از همکاری و زحمات بی شایبه ی ایشان

 

نکته:

لینک تیتر های آبی فعال است...

در شماره های بعدی می خوانید:

قالب های شعر فارسی

زیبا ترین آرایه های ادبی

مکاتب ادبی و ...

 

 

 

 


"و شعر شاهین شهر "قسمت دوم


انگشتانم را درو می کنند

 

تا فصل انگور را نشنیده بگیرم

 

به این زودی ها خمار تو از چشمم نمی پرد

 

اما بگو:

 

تا شراب نگاهت

 

چند خوشه پروین راه است؟

 

 

لیلا پیکری فر

 

 

 

 

الهه ی سپید

 

از سکوی سیاه بالا رفت

 

و طوقی از تبعیض زرد بر گردن نهاد

 

الهه ی سیاه به آستان سبز می نگریست

 

کودکی سیاه

 

کودکی سپید

 

بر روی جنوب مثبت زمین

 

شکلاتشان را با هم تقسیم می کردند

  

 

 

لیلا پیکری فر

 


 

به نام پدر

 

آغاز می شود شعرم

 

لبیک بگو نی لبک

 

که فوت نه

 

فُوت کرد

 

 

تا شمع هایش

 

زنده بمانند

 

حلوا می فرستم برای خدا

 

شاید در خواب ببینمش

 

 

سمیرا مطوری نژاد

 

 

 


 

از آغاز پرنده

 

تا انهدام بهار

 

کدام جادو گریبان عشق را گرفت

 

که هیچ باطل السحری

 

گلوی پرنده را

 

به آوازی باز نکرده است

 

از آغاز بهار

 

تا انهدام پرنده

 

چه حادث شد

 

که بر رخسار جهان

 

بزک شب مانده ای مانده است و

 

امیدی به رنگ خاکستر

 

 

غلامرضا بشیری

 

 

 

دختر بهار ستاره تکثیر می کند

 

دختر بهار گیس ستاره می بافد

 

از گیس ستاره باران می بارد

 

کابوسهای  پاییزی اگر می گذاشتند

 

با چتری از موهای ستاره

 

زیر باران بهاری

 

ترانه می خواندیم

 

 

غلامرضا بشیری

 

 

 


تنم گندمزارت

 

ماه پیشانی شبت می شوم

 

دامن بزن به وسوسه

 

معشوقه ی آسمان هم منم

 

مدام

 

گیسو بریدگی هایم

 

دلتنگی اش را می ریزد روی سر شما

 

جیغ رسوایی ام

 

نجیبت می شوم

 

دامن بزن ...

 

 

هلیا بشیری

 


 

دستان نامریی

 

قلابهایی که در هم لولیدند و

 

 

سرنوشت شال شد

 

به کشتنمان...

 

که ای کاش

 

از ته شکافته می شد

 

 

 

ایمان صابری


   

کودتا

 

نبض نفسها

 

در رگ شب توست

 

وقتی پای در بار سبز واژه ها

 

کلاه خود و رَخشت حضور دارند

 

رستم بی گرز و نشان

 

پلکان خوبی شد شانه های ما

 

تا مایل شوند زنهای شوهر دار

 

به کنگره ای با عروسکهای مجرد

 

در ارتفاع خیمه شب بازی هایت

 

تیر،ماه بدی بود

 

که به اسفند نرسید

 

 -------------------------*

 

اما سبیل ابدی قزاق

 

تو هستی

 

              کودتا چی

 

 

 

* این سطر حذف رفاقتی شد  

 

 

علیرضا ماهری

 


   

طلایی آفتاب

 

یا مشکی مو هایت

 

خاطره ات لخته شد در گیجگاه زمان

 

صدای باد در گوشم می پیچد

 

گیجم از نبودنت

 

نگاهم را به بالای سر می دوزم

 

هوای خاطره سنگین است

 

بگو یکی دو قطره ببارد بر خشکی چشمانم

 

همین کافیست

 

 

تنها

 

یکی

 

        دو قطره

 

 

غزال زند

 


  

کوچه مرد

دامنه ی لغات زندگی ات را

کمی وسیع کن

آن وقت می بینی

گُرده ی من واژه ی مهمی است زیر پاهایت

فقط کمی دامنه ی لغات زندگی ات را

از دامن گلدارم

وسیع    تر کن

که رد دریا بر جزر و مد مکرر دستانت

از لغت افتاده

و نمی کنند ِ چشمانت

نگاه عاشقانه را نا هنجار پس می اندازد

زنجیغ

واج آرایی نا مرتب غرایز توست

به لغت نامه ات رجوع کن

سه ی نیمه شب سه ی صبح می شود باشد ؟

 

 

سمیه استکی

 

 

 

   

   

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 13:52  توسط   | 

 

خدا چه می شد اگر پا به پاش –نه ای کاش
نرفته بودم و آن سایه باش – نه ای کاش
خودش دو مرتبه با من قرار فردا را
نمی گذاشت که حالا براش – نه ای کاش
یکی به من تلفن کرده بود یا می گفت
عمیق زل نزنم در چشاش – نه ای کاش
درست لحظه ی بر خورد کامیون با او
دویده بودم و خود را به جاش – نه ای کاش
خدا مصادره می کرد کامیونها را
به جرم له شدن آدماش- نه ای کاش
فقط دو ثانیه بر ریلهای این ساعت
قطار عقربه می شد یواش – نه ای کاش
دوتا کبوتر مریم رها نمی گشتند
به محض وا شدن دکمه هاش- نه ای کاش
نمرده بود زن و این چنین نمی ماندند
در انتظار قدم کفشهاش- نه ای کاش
درون خانه قدم می زد و غذا می پخت
کنار شیطنت بچه هاش – نه ای کاش
دلم دچار نمی شد به آه نه ای وای
غزل دچار نمی شد به کاش نه ای کاش


کوروش کیانی

 

 


 

مي خروشانمت اي تب زده ي صحراگرد
كه سرابم به عطشهاي توهم رحم نكرد
توچه موجي ؟كه به ناز نفست منتظرم
خنكايي برسد تا دم اين ساحل درد
سر سودايي از دور هواي تو گرفت
دلم از ترس غم عشق صدا زد : برگرد
بر نمي گردم وهستم كه به يك موج ، مرا
با دل غرق گناهم بكشاني به نبرد
بد ترين معصيت اين است كه عاشق نشوم
دين من سوخت وآتش نگرفت اين دم ِ سرد
مي شود ولوله انداخت وزنجير گسست
مي توان وسوسه انداخت ودل را خون كرد
مي خروشانمت وبيم ندارم اين موج
چه به روز من ِ دريا زده خواهد آورد

 

 

مرتضی پارسا

 

 


خواب دیدم سوخت در آتش تمام پیکرم
دخترانی هرزه رقصیدند بر خاکسترم
باد آمد دختران هرزه از من رد شدند
آمد آمد سبز شد رویید شکل دیگرم
شکل دیگر من نبود اما خودم بودم هنوز
با همان دنیا که می چر خید هی دور سرم
آتش آمد باد آمد آب آمد همچنان
من قفس بودم اسیران قفس بال و پرم
چشم وا کردم و دیگر من نبودم سنگ بود
سنگ بی شکلی که می گر یید بر او مادرم



مهندس عادل سالم

 

 


 

به نام عشق كه دردي به جان آدم هاست
چه ارتباط پليدي ميان آدم هاست

چگونه مي شود عاشق شد و فريب نخورد
از اين دروغ كه در دودمان آدم هاست

جهان شلوغي موهوم خط فاصله اي است
كه از تراوش دل تا زبان آدم هاست

چه سر نوشت سياهي كه سقف سيماني
معادل همه ی آسمان آدم هاست


بيا پرنده بمانيم در هواي خيال ...
خيال، شكل قشنگ جهان آدم هاست

 

 

امیر سنجوری

 

 

 


 

آسمون ، اينجا تموم کفتراشو جا گذاشته
بد جوري دلش گرفته ايندفه ردّي نذاشته
ديگه انگاري نمي خواد آسمون باشه برامون
يه ريگي تو کفششه اين آسمون درب ُ داغون
ما که آدميم ُ کوچيک دلمون قدّ يه درياس
اون که ديگه آسمونه اگه عاشق شه واويلاس !
آره عاشقه مي دونم ، هي مياره بد بياري
تموم پرنده هاشو مي فرسته خواستگاري
اين اواخر هِي مي باريد ، که يکي دلش بسوزه
اما ما به هم مي گفتيم : " مي بُره ، خودش مي دوزه !
واسه اون کاري نداره بزنه به بي خيالي
بابا ول کن آسمونو ،
خُب مي گفتي در چه حالي  ؟ "

 

 

محمد رضا نامدار پور

 

 

 


 

شیرازه ات دریده شود دلبر
چشمت که شد فروغ کس دیگر
اینک که با شراره ی افسونت
آتش گرفته هیزم خشک و تر
چون شعله های سر زده می رقصی
بر قامت رمیده ی خاکستر
با رنج شاعرانه مرا کشتی
با ضربه های کاری عشق آخر
از چله ی کمان تو فهمیدم
زهر غمت نشسته بر این پیکر
معشوق من پیاده پریشانحال
آمد شبانه از سده ای دیگر
حتی شکوه آمدنش را هم
چون رفتنش نکرده دلم باور

انسیه رجب زاده

 


 

چشمان کم نورم که ترسیدن ندارد
مرغ اسیر در قفس دیدن ندارد
بر خیز و از پیشم برو بیهوده ماندی
لبهای خشکم میل خندیدن ندارد
دستان گرمت را ز دستانم رها کن
من میوه ی خشکیده ام چیدن ندارد
هر چند بعد از رفتنت دیوانه ام کرد
بغض گلو گیری که باریدن ندارد
لطفا دلم را پشت در بگذار و بگذر
این قلب بی ارزش که دزدیدن ندارد

راضیه اکبری نیا

 


 

آسمان آبی چشمان تو را کم دارد
این غزل ذوق غزلخوان تو را کم دارد
دیر سالیست در این خانه که ویران تر باد
دست من گوشه ی دامان تو را کم دارد
بس که در جان و تنم زلزله انداخته ای
سر نوشتم سرو سامان تو را کم دارد
حجم این دغدغه ی پوچ رسیدن چندیست
لذت گرمی دستان تو را کم دارد
التماس تن من وسعت دردیست که آن
شب آغوش پریشان تو را کم دارد
مثل احساس ترک خوردن باران شوم است
آسمان آبی چشمان تو را کم دارد

دکتر گودرز شاطری

 

برای بازدید از صفحه ی برگزیده ی شعر ایران و جهان اینجا کلیک کنید.

 

برای بازدید از آلبوم تصاویر طوبی اینجا کلیک کنید.

 

وبلاگ ادبی طوبی هر هفته بروز است...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 0:5  توسط   | 

 

ادبیات چیست؟

زبان و ادبیات جلوه گاه اندیشه ، آرمان ، فرهنگ و تجارب و روحیات یک جامعه است . انسان ها در گذر زمان از زبان برای انتقال پیام ها ، عواطف و اندیشه های خویش بهره جسته اند و از ادبیات که زبان برتر است به عنو ان ابزاری در انتقال بهتر ، بایسته تر و مؤثرتر اندیشه خود استفاده کرده اند . ادبیات ، در تلطیف احساسات ، پرورش ذوق و ماندگار کردن ارزش ها و اندیشه ها سهمی بزرگ و عمده بر دوش داشته است . به همین دلیل هر اندیشه ای که در قالب مناسب خویش ریخته شود پایا و مانا خواهد بود .
زبان و ادب فارسی ، زبان دوم عالم اسلام و زبان اول عالم تشیع ، عامل وحدت ملی و پل انتقال مواریث ارجمند فرهنگی از نسل های گذشته به امروز و از امروز به آینده است . به همین دلیل مضامین پر شور عرفانی ، حکمی ، فلسفی ، اخلاقی و هنری در زبان و ادب فارسی چشمگیر و چشم نواز است.

 

 

شعر چیست؟

بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:

"
تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"
شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.
دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
"
شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.?
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"
شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگر می نویسد:
"
شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "
شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
-
شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.
- "
شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
-
شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"
گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"
انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی بر عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند.

 


تفاوت های شعر ونثر:

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:

1-هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر.
"
خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛
"
شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.
بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

4-نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
7-نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.
8- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
9-نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.

 

منبع:

دکتر محمد حسین بهرامیان

 

 

در شماره های بعدی می خوانید:

 

سبک و دوره های شعر فارسی

قالب های شعر فارسی

زیبا ترین آرایه های ادبی

مکاتب ادبی و ...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 22:50  توسط   |